๑۩۞۩๑ وهــم سبـــــز ๑۩۞۩๑
روز گرفتار در لق لقهی میان رفتن و ماندن. همه طفرهآمیز است آنچه از روز به چشم میآید: روی میز کتابی و لیوانی.ــ هر چیز در سایهی نام خود آرمیده است.
خون در رگهایم آرامتر و آرامتر برمیخیزد و چیزی برنمیگزیند نور، اکنون در کار دیگر گونه کردن دیواری است
عصر فرا میرسد. حرکتهای آراماش جهان را میجنباند. ما نه خفتهایم و نه بیداریم فقط هستیم
لحظه از خود جدا میشود
با تو خوشبخت میشوم یکروز، این توهم برای من کافیست در جهانی که تو درآن باشی، میشوم گم، برای من کافیست! گاه اگر خنده های خشکت را از من خسته می کنی پنهان احتمالا کمی گرفتاری، یک تبسم برای من کافیست! من سرم زا گذاشتم در پیش، تو به من خنجری زدی از پشت! شادم از اینکه میکشی من را، این تقدم برای من کافیست! اشگ چشمم که خشک شد اما، خاک پایت هنوز پابرجاست پیش پایت نماز میخوانم، چون تیمم برای من کافیست! بازی تازه ای اگر داری! رو کن!از من که مطمئن هستی! خوب مرا هم کمی تماشا کن-مثل مردم-...، برای من کافیست!
شفافیتی است استوار
افق در دسترس است و لمس ناپذیر.
کاغذها
هجاهای سرسختش را در شقیقههایم تکرار میکند.
که تنها در زمان ِ فاقد ِ تاریخ میزید.
عصری که هماکنون خلیج است و
فقط میمانیم.
| Design By : Night Skin |

