๑۩۞۩๑ وهــم سبـــــز ๑۩۞۩๑

روز


شفافیتی است استوار

گرفتار

در لق لقه‌ی میان رفتن و ماندن.

همه طفره‌آمیز است آن‌چه از روز به چشم می‌آید:


افق در دسترس است و لمس ناپذیر.

روی میز


کاغذها

کتابی و

لیوانی.ــ

هر چیز در سایه‌ی نام خود آرمیده است.

خون در رگ‌هایم آرام‌تر و آرام‌تر برمی‌خیزد و


هجاهای سرسختش را در شقیقه‌هایم تکرار می‌کند.

چیزی برنمی‌گزیند نور،

اکنون در کار دیگر گونه کردن دیواری است


که تنها در زمان ِ فاقد ِ تاریخ می‌زید.

عصر فرا می‌رسد.


عصری که هم‌اکنون خلیج است و

حرکت‌های آرام‌اش

جهان را می‌جنباند.

ما نه خفته‌ایم و نه بیداریم

فقط هستیم


فقط می‌مانیم.

لحظه از خود جدا می‌شود

نوشته شده در ٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط ღ وهم سبز ღ نظرات () |

 

با تو خوشبخت میشوم یکروز، این توهم برای من کافیست

در جهانی که تو درآن باشی، میشوم گم، برای من کافیست!

 

گاه اگر خنده های خشکت را از من خسته می کنی پنهان

احتمالا کمی گرفتاری، یک تبسم برای من کافیست!

 

من سرم زا گذاشتم در پیش، تو به من خنجری زدی از پشت!

شادم از اینکه میکشی من را، این تقدم برای من کافیست!

 

اشگ چشمم که خشک شد اما، خاک پایت هنوز پابرجاست

پیش پایت نماز میخوانم، چون تیمم برای من کافیست!

 

بازی تازه ای اگر داری! رو کن!از من که مطمئن هستی!

خوب مرا هم کمی تماشا کن-مثل مردم-...، برای من کافیست!

 

نوشته شده در ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط ღ وهم سبز ღ نظرات () |


Design By : Night Skin